برادر شوهر.نقل مکان کردم .بزرگ شده شمال
تهران و نهایت تا پیچ شمیران را بلد بودم .
خانه جدیدم اواسط بازارچه , نایب , السلطنه , در
انتهای یک بن بست بسیار باریک بود .
در که باز می شد حیاطی کوچک بود با پله هایی
که به چند اطاق , تو در تو راه داشت.به حیاط
بیرونی معروف بود
از کنار حوض کوچک وسط حیاط که رد
می شدیم به یک طاقی می رسیدیم.
راهروی کوتاهی ما را به حیاط اصلی خانه یا
همان اندرونی
هدایت می کرد .دو طرف این طاقی قبل از ورود
به حیاط اصلی .دو درب چوبی روبروی هم بودند
دست چپ انباری متروکه ای بود و دست راست
حوضخانه . یک اطاق با حوضی در میانه آن.
برادر شوهر ارشد زمان نماز. داخل این
اطاق می شد و حدودا یک ساعت بعد بیرون
می آمد .بعداً متوجه شدم وسواس وضو دارد
فکر کنم هزاران بار صورتش را می شست چون
زمانی که بیرون می آمد گونه هایش شبیه گل
آتشین می شد .برق می زد .ضمنا حین وضو
ساختن بچه ها حق نداشتند در اطاقی که
بالای سر حوضخانه بود بدوند و بازی کنند .
حتی مادر شوهر مراقب بود بچه ای
نزدیک درب نرود و یکوقت درب حوضخانه
را باز نکند یا پشت در سروصدایی نباشد.حیاط
اصلی با صفا بود .دیوارهای بلند در اطراف
حوضی بزرگ با عمق کم .. در وسط حیاط با
.چند باغچه کوچک اطراف حوض . ایوان هایی
که بعد از مرمت خانه شیشه دار شده بودند.دو
اطاق در همکف .دست چپ .اطاق موسوم به
صندوقخانه .آشپزخانه و انتهای آن
یک پله .درب حمام و باز یک انباری کوچک بود.
.از پله های راهرو که بالا
می رفتیم دست راست مقابل یک ایوان کوچک
دو اطاق و دست چپ هم مشابه. دواطاق دیگربود .
توالت دو تادر حیاط بیرونی برای میهمانان .یکی
هم در گوشه حیاط اصلی چسبیده
به یک انباری کوچک جهت استفاده خانواده بود .
شب های تابستان به محض تاریک شدن هوا
توالت های خانه تحت سلطه سوسک هایی به
اندازه یک بند انگشت بودند.به ناچار از غروب تا
فردای روز بعد قدم به توالت نمی گذاشتم.
.خوشبختانه در اطاق
بزرگتر .کل سرویس اطاق خواب که شامل یک
کمد چهاردرب هم بود جای شدند .
اطاق کوچکتر شد نشیمن .همراه
با فرش و دو پشتی که متعلق به مادر شوهرم
بودند و امانت در اختیار ما گذاشتند.
اطاق های ایوان دست راست یکی شد
مهمانخانه مشترک , ما و خانواده همسر.
اطاق کوچکتر متعلق به تنها خواهر همسر. غیر
مزدوج .بود که زیاد هم استفاده نمی شد .
گاه گداری. دوستش را در این اطاق
پذیرایی می کرد .
این خانه زمان حیات پدر شوهر برو و بیایی
داشت .خانم جون .مادر شوهرم می گفت :
؛شب ها حاج آقا از مسجد که بر می گشت حداقل
ده نفری همراهش بودند .که باید شام می خوردند
معمولا ساعت ده شب زودتر در دیگ رو باز
نمی کردم تا حاج آقا بیاد .چون ممکن بود بچه ها
بخورند و یه وقت غذا کم بیاد .
نوعا بچه ها شکم خالی خوابشون میبرد .فقط
جواد بود که تپلی میومد سر دیگ نون بعد به غذا
ناخنک می زد .از پسش بر نمیومدم.
اما حاج آقا که فوت کرد کلا خونه از شور و رمق
افتاد؛.
برادر شوهر ارشد. که ضمنا مالک خانه هم بود و
بعد از فوت پدر سهمیه های ورثه را ظاهراً یکجا
خریده بود .دو یا سه روز در هفته می آمد آن هم
با یک پسربچه حدودا سه یا چهار ساله شیطان.
چرخی در خانه و اطاق های خالی می زد با مادر
اختلاط و حدود ظهر بر می گشت خانه خودش
که آن زمان سه راه امین حضور بود .
هفته ای یک شب چند نفری می آمدند بعد از نماز
مغرب و عشا ختم صلوات می گرفتند .
فکر کنم دور هم می نشستند قرآن می خواندند
حالا چرا می گفتند ختم صلوات نمی دانم.!
اهل شام خوردن هم نبودند .به چایی رضایت
داشتند.
اما ده روز اول محرم چه شلوغی بود .ده شب
شام میدادن .آن هم طبخ روی دیگ باهیزم
کنار حیاط بزرگ که به تدریج گاز خوراک پزی
جایگزین هیزم شد .یک شب هم خانم جون
شخصا آبگوشت درست می کرد .گوشت را
می کوبیدند یک تکه نان سنگک رویش
می گذاشتند.
اوایل روضه فقط به مردها اختصاص داشت . اما
به تدریج پای زن های محله هم باز شد .گاهی تا
چسبیده به توالت در حیاط اندرونی هم
می نشستند .
اطاق های حیاط بیرونی پر از جمعیت می شد .
زن های فامیل با بچه هایشان در اندرونی در
اطاق های همکف
.یه بند صحبت ودرد دل میکردند.
بچه ها که بیشتر پسر بودند از شیطنت خسته
نمی شدند .مادر شوهر هم مثل قرقی یک پاش تو
حیاط و
سر دیگ ها .و پای دیگرش تو اطاق مشغول
نظارت بر حسن اجرا .
میگفت ؛
:این روضه میراث مرحوم حاج آقا هست
باید همیشه حفظ بشه .؛
زمانی که آخرین سینه زنی مردها اوج و بعد به
دعای آخر
می رسید یه آقایی که اسمش رو گذاشته بودن
؛مدیر عامل خورش ؛ و شغلش وارد کننده چادر
جنس کلوکه
برای خانم ها بود با عجله به حیاط می دوید
و دستور می داد درب دیگ هارا آشپزها باز کنند.
بعد در سینی های بزرگ پلو می ریختند .
رویش خورشت قیمه با سیب زمینی خلال و سرخ
شده در نهایت چند قاشق سبک وزن روحی را
اطرافش فرو می کردند ودست به دست می دادند
.غذا دهی مردها که .تمام
می شد نوبت خانم هاوبچه های خانواده میرسید
برای من که دختر به اصطلاح بالای شهری بودم
و همیشه یک قاشق در ظرف ماست یا سالاد
داشتیم این جور غذا خوردن هم جالب بود هم
عجیب .اوایل می رفتم آشپزخونه یه بشقاب
میاوردم اما به تدریج شبیه بقیه شدم .
چند سال بعد مادر شوهر زمین گیر شد .دختر
آخری هم به خانه بخت رفت .برادر شوهر روضه
اجدادی را به خانه جدیدش در شمال تهران منتقل
کرد .شنیدم چند سالی هست با کارت دعوت مردم
میان روضه همینجوری افراد عادی رو راه نمیدن
البته من تا جایی خبر دارم که خانم جون در قید
حیات بود و می گفت :
غذا رو تو ظرف های یک بار مصرف می ریزند
بیرون خونه طبخ میشه.کلی هم متنوع شده
خورش فسنجون .باقالی پلو با گوشت و...
حدود بیست سالی همسرم نه خودش روضه
میراث پدری می رفت نه اجازه می داد من و
بچه ها بریم می گفت :
رفتن خونه برادر ارشد آن هم برای شرکت در
روضه اشکال شرعی داره !!! معلوم نیست
پولش حلال و خالص باشه .صواب که نداره
هیچ گناه هم به پامون می نویسن !!!!!
حالا که یادی از وارد کننده چادر کلوکه. یا همون
مدیر عامل خورشت روضه شد یاد یه خاطره
افتادم .
یکشب بازارچه , نایب , اسلطنه فکر کنم
شب عاشورا بود پای خانم های محله هم باز شده
بود .بدو ورود دیدم این آقا ایستاده دم درب به
برخی خانم ها تذکر اخلاقی میدهد :
؛خانم محترم این چادر شما لباس شهرت هست
دیگه با این چادر تشریف نیارین؛ .
لازم به ذکر هست اون زمان یه جنس چادر اومده
بود تو بازار به نام ؛شرمن؛ که برق می زد و مورد
علاقه بعضی خانم هابود ضمنا نسبت به کلوکه
کم وزن تر می نمود
خوب این آقا وارد کننده چادر جنس کلوکه بود
و مطمینا از ورشکست شدن وحشت داشت .
شنیدم خیلی هم عمری نکرد و چند سالی هست
فوت کرده .
البته احتمالا اگر زنده بود سمت مدیر عامل
خورشت رو نداشت چون دیگه این وظیفه
آشپز خونه هانی ویا......هست که ناظر
غذای روضه میراث حاج آقا باشند.خورندگان
هم کمترین شباهتی با مردم ساده کوچه و بازار
ندارند .که سابق بر این روضه حاج آقا بازارچه
نایب السلطنه , می رفتن !بدون دعوتنامه .ظروف
یکبار مصرف .فرش های عالی . . و یا دیدن وزیر و
وکیل آن هم از
فاصله بسیار کم و تقریبا چهره در چهره .
.
گل دسته 5...
ما را در سایت گل دسته 5 دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 104