صبوری و شکیبایی 1

خرید بک لینک

امروز بازهم به کشفی جدید رسیدم . آن هم در سایه حصر خانگی خودخواسته .

"اینکه به طرزی باورنکردنی صبور و شکیبا شده ام ! !"

چگونه ؟ با چه دلایلی !!؟؟

ببینید .من اصولا در زندگی عادی قبل از شیوع این ویروس و خانه نشینی . خیلی از

مواقع کم صبر و حوصله بودم . البته از لحاظ روانی و مشکلات روحی خیلی شکیبا

بوده و هستم . لکن در رابطه با فراهم نمودن وسایل خانه . موادغذایی . نظافت .

جمع آوری وسایل اضافی . مرتب نمودن خانه . و......تحمل صبر و نشستن ندارم.

جوری که مرحومه خواهرم . می گفت :

"انگار همیشه روی صندلی میخ دار نشستی "!!

فکر کنم موقع تحصیل زمانی که مجبور به نوشتن بودم یک جا قرار می گرفتم .

حتی درس ها را در حال راه رفتن میان .اطاق مرور می کردم !

گاهی میهمان ها به مرز ناراحتی می رسند .زیرا دایم به بهانه پذیرایی بلند می شوم

و می نشینم .

به خاطر می آورم :

"روزی که همسرم برای خواستگاری آمد . قرار شد دو تایی بدون بادی گارد

صحبت کنیم . او را به اطاق کوچکم راهنمایی کردم . یک زیر سیگاری به شکل برگ

آن هم تزیینی روی میز . گذاشته بودم . فکر می کنم هدیه آورده بودند.

. همسر آینده به محض جلوس پاکت سیگار خود را در آورد . فندک هم در

جیب داشت . هنوز سیگار اول به انتها نرسیده بود که دیدم :

"نمیتوانم تحمل کنم "!

در مقابل چشمان حیرت زده اش بلند شدم زیرسیگاری را در سطل کوچکی که همیشه

کنار اطاق داشتم خالی نمودم باز مقابلش نشستم .

فکر می کنم این واکنش حدوودا .سه یا چهار بار تکرار شد .

نمی دانم اسمش وسواس است یا چیز دیگری ! کلا نمی توانم زمانی که اطرافم

شلوغ و پر از وسایل باشد تمرکز نمایم ! ضمنا هر وسیله ای باید در جای خودش

باشد . تا زمان نیاز خیلی دور خودم نچرخم .

با وجود حضور فرزندان که وسطی خیلی شیطان بود . خانه ام همیشه آماده

میهمان سرزده بود . الان هم اینگونه است .

در سینک ظرفشویی ظرف یاشد نمی توانم آشپزی کنم .

. لباس هایم باید در جای خودشان باشند . کتب . مقاله ها و.......دسته بندی شده

مرتب در قفسه قرارگیرند و...

حالا شما فکر کنید . من با این خصوصیات چگونه با زوجی سال ها ی مدید سرکردم

که :کمترین ارجی برای جمع و جوری قایل نبود . وارد خانه که می شد از درب

خانه جورابش را در می آورد . لباسهایش پرت شده روی تخت اطاق خواب .

کتاب ها و کاغذهایش پرت و پلا .!! دایم در میان اینها گم کرده ای داشت و سریعا

انگشت اتهامش سمت من می رفت که :

"زمان جمع آوری. یک کتاب در حال تالیفم !یا کفش و لباسم را دور انداختی "

ولی باور کنید من به وسایل او که می رسیدم نهایت دقت رابه خرج می دادم.

حتی چیزهایی که به نظرم آشغال می آمد در یک کیسه می ریختم تا خودش

وارسی نماید و دستور دور ریختن صادر کند . نوعا او هم تشخیص می داد :

"برای روز مبادا همه را لازم دارد " مثلا دعوتنامه های چند سال قبل یا فتوکپی

بیشمار از یک برگه باطل شده .......من هم اجبارا باز به خزانه برمیگرداندم .

هر بار به ویلایی که در شمال ایران خریده بود .می رفتیم . ابتدا کل خانه

را تمیز می کردم .

تارعنکبوت دیوارها را می زدودم . . خاکه های شومینه را خارج می کردم . بعد

می نشستیم روبروی هم چایی می خوردیم . بعد از کمی استراحت . کل وسایل

ماشین را بیرون می ریختم . از درون و بیرون می سابیدم تا زمان بازگشت مرتب

و تمیز باشد .

همسرم معتقد بود :

"زمانی که پشت پاترول .شلوغ ودرهم باشد سارقین به فکر دزدیدنش نمی افتند !"

همیشه هم به جای دستت درد نکنه می گفت :

"خدا رحم کند باز ماشین را برق انداختی تا دزدها تحریک شوند "

خوب این هم یک جور استدلال بود . اما من هرگز تسلیم نمی شدم .

اولین بار که با همین پاترول معشوقه خود را به ویلا برد و من از سر کنجکاوی

زمانی که در پارکینگ مجتمع بود. نیم نگاهی به درون ماشین انداختم :

"به خوبی متوجه شدم همسرم کفو واقعی خود را یافته . زیرا روی داشبورت و

صندلی ها وسایلی مانند بطری خالی آب . بقایای تخمه و آجیل ......به جا مانده بود

اتفاقی که در صورت پیاده شدن من از ماشین هرگز رخ نمی داد زیرا یک کیسه

همراه داشتم که زباله ها را درونش می ریختم . ... (اصولا به دلیل

عدم تحمل همسرم نسبت به اعتراض . بی سرو صدا اطرافش را ترو تمیز می کردم)

فکر کنم طی آن سفر . پرتاب نمودن پوست تخمه ها در هوا نیزبرای همسرم

کیف و حال داشت باقی بماند !!

اعتراف کنم یک بار به دلیل روحیه عصبی مزاجی به همسرم دروغ گفتم :

" پولیور پشمی داشت که همیشه با دست می شستم . خیلی مورد علاقه اش بود .

یک بار حواسم نبود قاطی لباسها رفت داخل ماشین لباسشویی . چشمتان روز بد

نبیند . زمانی که از ماشین در آوردم بالا تنه اش شده بود دو وجب . آستین هایش

یک متر . عزا گرفته بودم چه جوابی بدهم . سریع روی بالکن پهن کردم خشک

که شد مچاله نمودم . انداختم بالای کمد اطاق خواب . چند روز گذشت و سراغش

را گرفت . من هم با یک تصمیم از قبل طراحی شده گفتم :

کدام پولیور را می گویی ؟ مرتب نشانی رنگ و جنس می داد

من هم کلا خود را به بیراهه زدم که :

"اصلا چنین پولیوری را به خاطر ندارم "! زمانی که خیلی پیله کرد و ول کن نبود

گفتم : احتمالا آن شب که خانه خواهرت .....عمه ...رفتی جا گذاشتی .

خوب خانه این عمه خانم همیشه زلزله هشت ریشتری می آمد . اصولا در صورت

جاماندن پیدا شدنی نبود . ! ابتدا شاکی شد که :

"مگه امکان داره با لباس رفته باشم خونه همشیره لخت بیرون بیام !"

ولی خوب در مقابل ادعای توام با اعتماد نفسم و اینکه اصولا مزاجش گرمایی و

از گرما زود کلافه می شود . تقریبا باور کرد .و به تدریج پولیور فراموش شد .

خلاصه . در این رابطه تا واپسین روزهای زندگی مشترک بحث داشتیم که :

"حوصله ات سر رفت فلان چیز را انداختی دور! "

من هم دلیل این توهماتش را. شلختگی بیش از حد ش می دانستم که اصولا نمی داند

چه دارد و چه ندارد .!

بگذریم . پس از طی این همه سال زندگی با نقطه مقابلم از این لحاظ

تا حدودی تعدیل شدم.

به روایتی در این رابطه کم آوردم . ازآن دقت و وسواس جمع و جوریم تا حدودی

کاسته شد. .شاید هم از نفس افتادم !! (این نگاه به نیمه پر لیوان است )

ظاهرا مقدمه طولانی تر از اصل مطلب شدم ......در نوشته بعدی اصلش را

می نویسم .

شبیه خوانندگان موسیقی اصیل ایرانی شدم که نیم ساعت چهچه می زنند در حالی

که کلامی نگفته اند !!

در خانه بمانید .........مراقب خودتان باشید ..........زود برمیگردم .....

گل دسته 5...

ما را در سایت گل دسته 5 دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 78 تاريخ: پنجشنبه 28 فروردين 1399 ساعت: 2:38

صفحه بندی