تمرین

خرید بک لینک

تمرین علیه حمله های بیولوژیکی نداریم .!

بگذریم که در کشور ما اصولا آمادگی هیچ نوع بلایا را از ابتدا نداشته و نداریم . !

با این وجود بسیاری اوقات مقابله .به اشخاص خیلی مربوط نبود . مثلا :

"زمان موشک باران های صدام جسین این پدافند هوایی بود که از ما دفاع می نمود

یا یک بار که زلزله در منجیل و رود بار آمد نسیمش به ما در تهران خورد کلا

چند دقیقه لرزیدیم و تمام شد "

نهایت در صورت شنیدن صدای آژیر خود را سریعا به ستون های خانه می چسباندیم

بعد از اطمینان از رفع خطر.نگاهی به هم توام با لبخند می نمودیم یعنی که :

"تمام شد ...زنده ماندیم . برویم دنبال زندگی و کارها "

اما این یکی متفاوت است .

بوی بهار همه جا پر شده . در محله من گل ها شاداب و محوطه ها سرسبز .

همه جا تمیز و مرتب .اما انگار پشت همه اینها یک هیولا نشسته و خیره شده که :

"شهامت داری بیا بیرون ......حسابت رو دارم "

خوب من امروز سرم را جوری گرفتم که هیولا را مثلا ندیدم !. صبح زود جهت

تهیه مواد فاسد شدنی یخچال سری به فروشگاه هایپر زدم که با خانه ام حدود

5 دقیقه پیاده فاصله دارد شاید هم کمتر .

برخلاف تصور آن چنان هم خلوت نبود . رندانی هم برتر از من بودند که صبح

بیرون زده و مشغول چرخیدن اطراف قفسه ها بودند برخی با ماسک بعضی هم

بدون ماسک اما تقریبا دستکش را همه داشتند .

مثلا آمدم زرنگی کنم . همه کارت های عابر بانکم را نبرم تا یکی را ضد عفونی

کنم . ابتدا باید به همکف مجتمع می رفتم و شارژ واحدم را پرداخت می کردم .

ما همچنان در این یک مورد عصر حجری هستیم . یعنی باید یک دفترچه پر از

برگه را به یک خانم که در اطاقی کوچک نشسته بدهیم با کارت عابربانک . بعد

او در دفتر وارد می کند همین طور در لبتاب مقابلش .

مثل وبا زده ها . سریع دفتر اقساط و کارت عابرم را روی میزش گذاشتم

دم درب ایستادم . از شدت ترس از هیولا .یادم رفت تبریک سال نو را بگویم .

خودش گفت و کلی شرمنده شدم .

مراحل طی . کارت و دفتر اقساط را برگرداند .

با عجله چرخ دستی را به سمت فروشگاه هل دادم و خود را به مقصود رساندم .

یک لیست خرید هم در جیب داشتم تا دقیقا سراغ قفسه هایی بروم که نیاز دارم .

مجبور بودم زمان روبرو شدن با چرخ های فروشگاه و مردم زیکزاک بزنم تا

فاصله ام از یک چوب جارو کمتر نشود . اما خوب گاهی کمتر می شد .!!

یعتی چاره ای نبود . اما تند رد می شدم .

در یک چشم به هم زدن چرخ فروشگاه مملو از اجناس شد . یه چیزهایی رو هم

محض احتیاط که شاید لازمم بشه برداشتم .

یک صندوق خالی دیدم . خانمی بدون مشتری پشت دستگاه نشسته بود .

سریعا مواد را روی ریل گذاشتم . همینجور که قیمت ها را وارد می کرد من هم

از آن طرف برمی داشتم در چرخ می گذاشتم تا سریع تر عمل نمایم .

یک خانم تقریبا مسن با ماسک پشت سرم بود .

انقدر عجله داشت . چند تا را زود روی ریل گذاشت . یکدفعه

دیدم 5 تا بسته پفک هم قاطی خریدهایم شده . !

سریعا خانم صندوقدار تصحیح کرد . یاد نوه ام افتادم که اگر همراهم

بود با خوشحالی هر 5 تا را برمی داشت و فرار می کرد !!

تنها کارت عابربانکم را دادم . چند باری رمزم را وارد کردم !!

موجودی کافی نبود !! لزوما یک سری از خریدهایم را برگرداندم بازهم می زد :

"موجودی کافی نیست !!" مستاصل شدم .....یک دفعه چشمم به صف منتظران

افتاد : یک خانم مسن تبدیل شده بود به حدود ده چرخ دستی پر از خرید در حالی

که می توانستم عصبانیتشان را از پس ماسک های سفید . به وضوح احساس نمایم.

ناچار همه خریدهایم را به چرخ دستی برگرداندم . به صندوقدار گفتم :

"واقعا شرمنده ...خانه ام همین نزدیکی است . سریع می روم . یک کارت دیگر

می آورم " چرخ را به دیوار نزدیک هل دادم . به حالت دوبدن به خانه برگشتم .

اول دستکش هایم را دور انداختم . بعد کیف کارت هایم را خوشبختانه دم دست بود

برداشته . با دستکش جدید مجدادا سمت فروشگاه دویدم .

این بار دم درب ورودی .آقایی روی چهارپایه بلندی نشسته دستگاهی را

روی پیشانیم گذاشت و برداشت . لبخند ملیحی زد و گفت :

بفرمایید . در یک دستش هم

مایع ضدعفونی بود که با وجود دستکش نیازی نداشتم ....... به خیر گذشت .

به خانه که رسیدم ابتدا طبق معمول گاری دستی ام را بیرون در گذاشتم و یک به یک

اجناس را روی یک قالیچه کوچک پرت نمودم . چرخ را به انباری برگرداندم .

الکل به دست ابتدا همه را ضدعفونی نمودم و جای دادم . کیسه ها دور ریخته شدند

با این وجود درمانده خرید پیاز شدم !!چگونه می توان پیاز را ابتدا در مایع

ضد عفونی مخصوص سبزی و میوه گذاشت !!!؟؟ بی خیال شدم

تک تک در آوردم و در کیسه مخصوص گذاشتم ....دیگه عقلم به ضدعفونی نمودن

این یک مورد قد نمی داد. !!

تمام شد .....یک استکان چای با کیک هویج خود ساخته نوش جان کردم .نشستم

پشت لب تاب .تا برایتان شرح امروزم را بنویسم چون انگار با دیروز کمی

متفاوت بود .فقط امیدوارم موجب خشم هیولا نشده باشم . و قصد حمله نکند.

باور نماید که : "واقعا مجبور بودم چون من یک گیاهخوار هستم اصولا

علاقه به تناول گوشت های مباح و حلال هم ندارم چه رسد به سوپ خفاش و

مورچه خوار پولک دار "

.....در خانه بمانید ......مراقب خودتان باشید .......زودی برمیگردم ....

گل دسته 5...

ما را در سایت گل دسته 5 دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 87 تاريخ: پنجشنبه 28 فروردين 1399 ساعت: 2:38

صفحه بندی