تلفن سیاه

خرید بک لینک
خانه بازارچه نايب السطنه برايم تداعي كننده شب

هايي بر از تنهاييست .

خانم جون و تنها خواهر همسر مجرد ميهماني

مي رفتند ،همسر توان ترك جمع هاي دوره مجردي

را به هيج وجه نداشت ،

جه شب هايي كه در ان خانه مملو از اطاق و تا

حدودي ترسناك شب ها را تقريبا به صبح رساندم

تك و تنها در اطاقي واقع در طبقه بالا مي خوابيدم

جنانجه يكي درب خانه را باز مي كرد محال بود من

در ان سر خانه با فاصله بعيد متوجه شوم .

خوشبختانه دوستان همسرم بيشتر به فكر من بودند

چون تصميم كًرفتند يكي بعد از ديكًري ازدواج

كنند ،،

خودشان بعدا كه با انها بيشتر اشنا شدم

برایم گفتند :

هرچه به شوهرت می گوییم برو خانه همسرت

تنهاست گوشش بدهکار نیست برای همین ما هم

مصمم شدیم ازدواج کنیم تا همه با همسرانمان

جمع شویم .

همینطور هم شد .دوستان دوران مجردی همسرم

یکی بعد از دیگری متاهل شدند و بعد از آن من

هم همراه می شدم .

صحبت های فیمابین بیشتر شوخی و مزاح در

مورد کارهای گذشته شان به خصوص در مواجه

با جنس مونث و خیابان گردی هایشان بود .

هیچ کدام از پس زبان همسر من بر نمی آمدند

جوری رنگی تعریف می کرد که زبانشان بند

می آمد .البته آنها هم بی جواب نمی گذاشتند اما

در سخنوری هرگز به پای همسرم نمی رسیدند.

اوایل وانمود می کرد :

اینها از من خاطره ای ندارند برای همین ساکت

هستند وسکوت می کنند .

اما این همه واقعیت نبود .خودش هم خوب

می دانست .

بگذریم .خانه بازارچه نایب السلطنه برای من

یاد آور خاطرات خوشی نیست .

هر روز صبح با صدای فریاد دو رگه مادر

شوهر از خواب بیدار که نه .می پریدم .

او هر روز صبح با تلفن , نصب شده روی دیوار

راهرو ی همکف .یکی یکی با دخترانش که از

چهارتا. سه تایشان مزدوج بودند اختلاط می نمود .

صدایش به دلیل استفاده زیاد از حنجره دو رگه

شده بود . ابتدا این مایه اعجاب بسیار مادر من

بود که صدایش تا درب اطاق نمی رسید!

اما یک روز از صدای فریادهای همسرم آن هم

در صبح زود شوکه شدم !

در اطاق همکف میان اطاق ایستاده بود مادرش

مقابلش خمیده و گهگاه زمزمه هایی می نمود .

موضوع به احساس دلشوره دایمی مادر.مربوط بود

و تلفن , های مکررش به خانه دوستان پسرش که

دیر کرده و خبر نداده بود .

پسر معتقد بود :

این دلشوره ها موجب می شود آبروی من مقابل

دوستانم برود و مرا یک بچه ننر بدانند که مادرش

همینطور باید دنبالش باشد.

خوب این اخلاق خانمجون بود به دیر اومدن

حساسیت داشت و همیشه فکرش سمت تصادف و

بیمارستان می رفت .اتفاقا آن شب که از من پرسید

"میدانی کجاست ؟" گفتم :"به من نگفته"

به دلم افتاده بود مجادله ای ممکن است پیش بیاد.

کلی خواهش کردم به دوستانش زنگ نزند

اما تا این حد را گمان نمی کردم .

خلاصه آن روز صبح یک دستگاه تلفن قدیمی و

سیاه , رنگ خرد و ریز شد .انقدر که همسرم

فریاد زد و تلفن را روی زمین زد .

تنها خواهر مجرد خانواده مهمان داشت .

کلی آبروریزی شد اگرچه زیاد رودربایستی با او

نداشت .با این وجود نعره ها آن چنان بلند بود

انگار مقابل ما هست نه یک طبقه پایین تر.

آن روز در اطاق خوابمان لبه تخت نشسته و از

ترس می لرزیدم .جریت پایین رفتن مجددهم نداشتم

بعد از مدتی همسرم از خانه بیرون رفت .

الان که فکر میکنم هنوز هم برایم معماست :

"اگر شوهرم واقعا عصبانی بوده چگونه با این

سرعت بدون حتی خوردن یک لیوان آب و یا کمی

استراحت عازم محل کار شد؟

معمولا با این درجه عصبانیت شرایط انسان کمی

سخت می شود .اتفاقا نظر مادرش هم همین بود

و گفت:

"مادر عصبانیتش جدی نبود چون حواسش بود

آیینه و شمعدان عقد خواهرش رابلند و خرد نکند"

اتفاقا در آستانه سی سالکی زندگی مشترکمان متوجه

شدم برخلاف تصورم و رعایتی که همیشه داشتم

"شوهرم اصلا و ابدا عصبانی مزاج نیست .خیلی

هم با آرامش است .این همه سال فریب فریادها و

برافروختگی های ساختگیش را خورده بودم "

با توجه به ریزه نقش بودنم هرگاه با هیکل درشتش

صدایی هم در گلو می انداخت موفق به ارعابم

می شد و خواسته هایش را به کرسی می نشاند"

البته این را هم بگویم که کلا آدم ترسویی بودم و

زود وحشت می کردم

والا در میان هم جنس هایم حتی در خانواده همسر

زنانی

را می شناختم که یکی شوهر فریاد زده یکی زن.

اما در وجود من هرگز مقابله به مثل الان هم

نیست .چه رسد به ایام جوانی و کم تجربگی.

گل دسته 5...

ما را در سایت گل دسته 5 دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 84 تاريخ: جمعه 30 آذر 1397 ساعت: 22:01

صفحه بندی