زندگی در خانه قدیمی بازارچه نایب السلطنه همیشه
با رویدادهای نا خوشایند همراه نبود .
مراسم ازدواج تنها خواهر مجرد همسر از این جمله
بود .
یک ماه بعد از مراسم ساده عقد ما .
خواهرمجرد همسر. از تجرد در آمد و متاهل
شد .
شروعش خوب بود .من و همسرم هنوز زیر یک
سقف نرفته بودیم .بنابراین یک هفته ای را در این
خانه کنار اقوام درجه یک تجربه نمودم .
ماه دوم پاییز بود و هوای معتدلی داشتیم .
فامیل که اهمشان خواهرها و
خواهرزاده های تنی و ناتنی بودند جمع .از این
طرف به طرف دیگر می دویدند تا تدارک مراسمی
در سطح عالی طبق آرزوی مادر فراهم شود .
خانم جون سر از پا نمی شناخت چون عاشق این
دختر آخری بود .اصولا خانم جون همه چیزهای
خوب دنیا را برای دو تن از فرزندانش می خواست
اولی که مذکر و در میانسالی متاهل شده بود
دومی همین ته تغاری .آنچه در وسط می ماند ند
هرچه از کنار دستش می ریخت نصیبشان
می شد استدلالش برای این جداسازی
عاطفی و بعضا مادی این بود :
"مادر. وقتی حاج آقا فوت کرد این دختر سن و
سالی نداشت به دخترهای بزرگتر جهیزیه داد و
بهشون رسید .حالا در نبود پدر .وظیفه من هست
جبران کنم .فرزند اول هم هزینه زندگی ما دو تارو
تقبل کرده و تا امروز کوتاهی نداشته "
این جوری بود که خانم جون تقریبا به اندازه یک
انباری برای این دختر کاسه بشقاب و خرت و پرت
جمع و از دید بقیه پنهان کرده بود .
هرگاه یکی از دخترها یه دست استکان نعلبکی
خریده و خانم جون خوشش میومد
فوری پول می داد برای دختر مجردش عینا تهیه
و بعد خودش در انباری جاسازی می کرد .نظر
دختر هم این وسط کلا مهم نبود خانم جون
می پسندید کافی بود .
روزی که همسرم مرا برای اولین بار به این خانه
آورد تا شاهد تدارک مراسم ازدواج تنها خواهر
مجردش باشم نزدیک ظهر بود .
به قدری خانواده مشغول بودند که وجودم زیاد
احساس نشد .
خواهر ها در ایوان .اطراف یک زیرانداز در حال
پاک کردن سبزی قورمه بودند .
خواهر تپل مپل همسر که برای خواستگاری همراه
آمده بود بیشتر از بقیه تحویلم گرفت چون مرا
برگ برنده خودش در مقابل مادر و برخی خواهرها
می دانست و اینکه در شرایطی که همه سخت
معتقد بودند :
"دختر مردم را با این ازدواج بدبخت نکنیم یکه و
تنها به خواستگاری آمده و از شمال شهر و یک
خانواده مرفه برای برادرش مورد ازدواج یافته"
خواهر تپل مپل همانطور که نشسته بود مرا بوسید
بعد پاهایش را دراز کرد و مشغول پاک کردن
سبزی شد .
در این فاصله هم گهگاه با فریاد فرزندانش را
صدا می زد :
"بچه ذلیل مرده ساکت باش شیطونی نکن .این
بابای فلان فلان شده شون نمیاد پس افتاده هاشو
جمع و ساکت کنه"
اصلا انگار نه انگار من تازه واردم.کاملا راحت
و به قول فرنگی ها ریلاکس .
بعد یک سینی بزرگ در میان پاهایش گذاشت و
شروع به خرد کردن سبزی کرد و چه استادانه !.
همه یک دست و ریز .سپس همه را در یک قابلمه
بزرگ ریخت و شبیه وزنه بردارها خیلی حرفه ای
قابلمه را بلند وبه آشپزخانه در انتهای ایوان برد.
برایم جالب بود که این خانواده قورمه سبزی را
چگونه طبخ می کنند !چون به نظرم با شیوه مادرم
تفاوت داشت او ابتدا سبزی پاک شده را خیس و
سپس خشک و خرد می کرد .برای همین دنبالش
رفتم تا سر در بیاورم .
در کمال اعجاب دیدم به جای سینک ظرفشویی
حوض بدون آب کوچکی کنار دیوار قرار دارد
با کلی ظرف شسته نشده درون آن.
خواهر تپل مپل همینطور که سبزی های خرد شده
را در لگن پلاستیکی پر از آب می ریخت برایم
توضیح داد:
"خانم جون زمان بازسازی خونه اصرار کرد به
جای سینک ظرفشویی حوض کنار دیوار باشد چون
یک کم وسواس دارد .سرپا ایستادن هم برایش
سخت است "
البته بعدها که ساکن این خانه شدم برای من که
جوان و چابک بودم سخت ترین کار شستن ظرف
و آبکشی آن توسط شیر بالای سر آن بود.
بدتر از همه اینکه گاها .خانواده بر سر این حوض
دست و صورت می شستند و تبدیل به دستشویی
هم می شد .!
همینطور که اوصاف حوض را یک به یک
می شمرد با دستان قوی خود سبزی ها را درست
مثل یک تکه لباس چرک چنگ می زد .
تا اینکه مطمین شد سبزی اماده ریختن در آبکش
شده فشارشان داده و به سبد های کنار
دستش منتقل کرد دست آخر باز مثل
ورزشکاران زبده لگن پرازآب را بلند و ته مانده
سبزی هارا در آخرین سبد خالی نمود.
حدود نیم ساعت گذشت و سبزی ها به یک دیگ
پر از روغن در حال جوشیدن منتقل و کمی بعد
بوی خوش قورمه سبزی کل خانه را پر کرد.
به تدریج بوی خوش تبدیل به سوخته می شد که :
" خانمجون نظرداد دیگه کافی هست سرخ !شده"
سفره بزرگی روی زمین اطاق بزرگتر پهن و
غذا با ترشی و ماست همراه با کلی بشقاب و قاشق
روی آن قرار گرفت .
تقریبا دور سفره پر بود .همه نشستند و مشغول
شدند. رنگ خورشت از سبزی به سیاهی می زد
تکه های لیمو عمانی وقطرات روغن روی آن
مشهود بود.
بیشتر از دو قاشق نتوانستم بخورم .
عادت به این جور غذای چرب و تا این حد سرخ
شده نداشتم .مادرم خیلی کم سبزی خورشت را
سرخ می کرد آن هم با روغن اندک.بعدها همسرم
به تمسخر می گفت :
"این قورمه سبزی درست هست .مادر تو. آبگوشت
بزباش می پزه نه قورمه سبزی"
البته همسرم بعد از حمله قلبی همیشه از من
می خواست قورمه سبزی به روش مادرم طبخ
کنم نه خانواده خودش به خصوص خانم جون که
تاکید داشت :
مادر از هر دانه برنج باید یک قطره روغن بریزه.
بعد ها به این جور غذا خوردن حتی التهاب و
اضطراب خانم جون سر سفره غذا که دایم دستور
می داد :
"ماست بزارین وسط سفره همه بتونن بخورن .
ترشی تموم شده یکی بره آشپزخونه بیاره و.."
عادت کردم اما به دو چیز عادت نکردم اینکه:
"گاهی خانم جون با پا میرفت تو
سفره به خصوص روی نان واون خواهر تپل مپل
به محض اینکه آخرین لقمه را فرو می داد یک
بالش زیر سرش می گذاشت و همانجا مقابل چشم
بقیه دراز می شد و می خوابید .بعد از دو دقیقه
خرو پف هم می کرد "!
خانم جون در مقابل اعجاب من با خنده گفت :
"مادر از بچگی این عادتش بوده و کاری از دست
ما برای ترکش ساخته نیست.شب ها هم باید
همه چراغ های خونه روشن باشه وگرنه نمیتونه
بخوابه .از دعا نویس هم کاری برنیومد"
اولی رو با چشم خودم دیدم که بی رودرواسی کنار
سفره پهن در حالی که بقیه در حال خوردن غذا
هستند دراز میشه و اندکی بعد خرو پف .اما
دومی رو چند سال بعد که نصفه شب دزد قصد
کرده بود به خانه شان دستبرد بزندعملا فهمیدم :
اینکه دید همه چراغ ها مثل اول
شب. روشن و هریک از اهالی هرکجا دوست داشته
یه بالش زیر سرگذاشته و خوابیده از زیر میز
گرفته تا درگاهی اطاق . میزتوالتی هم پر از طلا
ظاهرا وجود ندارد.در آن خانه ای که زلزله هشت
ربشتری آمده شتر هم با بارگم می شود.چه رسد به
چند تکه طلا.
از تعجب چشمهایش گشاد .عطای دزدی را
به لقایش بخشیده وفرار را برقرار ترجیح می دهد.
گل دسته 5...
ما را در سایت گل دسته 5 دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 103