قصه مسکن 2

خرید بک لینک

دوستم پس از اتمام لوله کشی .نصب کابینت و آبگرمکن. مفروش نمودن

کف .رنگ و نقاشی .نصب شیرآلات ومابقی کارهای خرده ریز .

درب واحد را بست تا سر فرصت یک فکر اساسی نماید .

قسط های وام های دریافتی را به محض دریافت حقوق اداره .مرتبا پرداخت می نمود .

هر از چند مدتی سر می زد . پنجره ها را باز می نمود تا هوای خانه محبوس نشود .

خلاصه با این واحد آپارتمانی کلی کیف و حال می کرد .

یک روز فردی که فامیل و مزدوج شده بود از او درخواست نمود خانه اش را

اجاره نماید . از آنجا که او را می شناخت نادرست و بدقول نیست قبول کرد .

مبلغ اجاره زیاد مهم نبود مهم مورد اعتماد بودن طرف و اینکه اول زندگیشان است

ثواب هم بکند .

این شد که درب کیفش را باز نمود و کلید را دودستی تقدیم فامیل نمود .همراه با

نشانی کامل .

فامیل راه افتاد و خود را مقابل درب بیرونی مجتمع رساند .

از بیرون چند بار طبقات را شمرد . به خانه مورد نظر که می رسید پرده داشت .

فکر کرد مالک. پرده هم برای خانه تدارک دیده .!چه سخاوتمندانه!!

کلید زنگ را فشار داد .

خانمی از همان پایین جواب داد .........شما ؟ با کی کاردارید ...؟

فامیل ایتدا فکر کرد زنگ را اشتباهی زده . نگاهی به تکه کاغذ در دست

انداخت ..........کاملا درست بود .......به ناچار گفت :

"ببخشید خانم محترم .من دنبال واحد شماره .....هستم !"

جواب شنید :

"درست است این شماره واحد ما هست یک ماه پیش اجاره کردیم "

فامیل ابتدا فکر کرد دوستم او را سر .کار گذاشته .

ناراحت و گیج شماره دوستم را گرفت .و جریان را بازگو نمود .

شنید که :

"حتما اشتباه زنگ را زده ای .بیشتر دقت کن "

باز همان سناریو و گفتگو میان او و ساکن خانه تکرار شد .

دوستم .مثل کبوتر در قفس .وسط اطاق اداره .بال بال می زد .

تا اینکه مجدادا فامیل تماس گرفت و همان حرف اول را زد .

دیگر معطلی جایز نبود . سریعا برگه مرخصی روی میز مدیر گذاشت .

آژانس نزدیک زنگ اداره زد و با یک تاکسی دربست خود را مقابل

خانه اش رساند .

فامیل روی سکوی دم درب نشسته و منتظر بود .

سراسیمه . زنگ اخبار آشنا را فشار داد .

این بار خانم خانه عصبانی از آن طرف سیم جواب داد.:

"لطفا یا صبر کنید غروب شوهرم برگردد یا بروید از بنگاه همین نزدیکی از

حسین آقا بپرسید .دیگر اینجا هم نیایید .چون جواب نخواهم داد "

دوستم دیگر شک کرد . نگاهی از پایین به بالا انداخت و گفت :

"بله .این پنجره ها دقیقا متعلق به خانه من است چون اخبرا چارچوب هایش را

خودم تغییر داده بودم . ....این خانم چه می گوید ؟؟؟

ناگزیر همراه فامیل عازم بنگاه حسین آقا شدند .

مردی با هیکل درشت و صورت تراشیده به سلامشان علیکی گفت و بعد فرمایش ؟

دوستم شرح ماجرا را را گفت .

حسین آقا دفتر قطور روی میز را باز کرد و با شنیدن نشانی و اسم مالک

قدری چشمهایش را ریز کرد و گفت :

"آبجی .این واحد همین دوماه پیش به آقای .....فروخته شده .او هم به آقای .....

قروخته ......مالک دومی اجاره داده .به یک خانواده با دو فرزند . خانمی

که با شما صحبت کرده همسر مستاجر است .

دوستم باز باور نمی کرد . گفت :

"لطفا نام مالک اولی را که اولین فروش را انجام داده دقیق بفرمایید "

حسین آقا که حالا کمی گیج می زد باز نگاهی به دفتر انداخت و گفت :

"آقای ........"

دوستم همینجور که ایستاده بود دستش را به دیوار نزدیک تکیه دادو بعد با کمک

فامیل روی صندلی نشست .

عاقبت توانست متوجه حقیقت تلخ شود .

بعد از نوشیدن یک لیوان آب برخاست و همراه فامیل راه افتاد .

در راه بازگشت نیم نگاهی به پنجره خانه اش با پرده گل گلی انداخت و رد شد

در تمامی راه بلند بلند گریه کرد و تکرار نمود:

"چقدر دوستم گفت .برو یک کاری بکن که اتفاقی نیفتد و من پشت گوش انداختم "

اما دیگر خیلی دیر شده بود . پرنده ازقفس پرید! .

به اداره رسید یک راست به نمازخانه کوچک انتهای راهرو رفت تا همکاران اورا

با چشمان متورم و قرمز نبینند .

به خاطر اورد. چند روز قبل که ناهار را آماده و به همسرش گفته بود :

"تا شروع کنی من یه نوک پا بروم قسط وام خانه را بدهم "

شوهرش گفته بود :

"مهم نیست حالا چه عجله ای داری ؟" اما او رفته و پرداخت کرده بود .

بعد فکر کرد :

"دوماه خانه ای که دیگر متعلق به من نبود اقساطش را می دادم ؟ چرا شوهرم

به من نگفت چه غلطی کرده "!!

احساس می کرد مغزش در حال ایستادن است . صورتش را شست و نفهمید تا

عصر را چگونه گذراند !!!

به خانه رسید . ابتدا فرزندانش را در جریان گذاشت . بعد هم همسرش را .

بله درست بود دوماه از خانه غفلت کرده بود شوهرش سند را که هفت سوراخ

پنهان کرده بود در غیابش یافته وسریع خانه را معامله کرده بود چون عجله

داشته با قیمتی نازل تر از حد واقعی . پول را در جیب مبارک گذاشته .

به احدی هم بروز نداده . حتی فرزندان .

دوستم از همه جا بی خبر قسط وام هایش را سر موقع پرداخت می نموده .

من یکی که انگار آوار برسرم خراب شد . دوستم را خود تان حدس بزنید .!

از آن زمان شب ها روی میز ناهاخوری. وسط هال خانه .جا. پهن می کند

ومی خوابد .

. تا نوشته بعد این روزهای کرونایی در خانه بمانید و مواظب خودتان باشید .......

گل دسته 5...

ما را در سایت گل دسته 5 دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 66 تاريخ: پنجشنبه 15 اسفند 1398 ساعت: 17:56

صفحه بندی