دیروز دختر ارشدم .یک بلوز بافتنی قرمز و کوچک را به من داد تا برایش
یک جای مطمین نگاهداری کنم .
این بلوز برای یک بچه سه ساله است.زمانی که دخترم در این سن بود
مادرم برایش بافت.
بعد که دخترم خود فرزند دار شد .به او دادم تا برای نوه جان .استفاده نماید .
حالا پسرش هشت ساله شده . آن را برگرداند. تا در جایی مطمین نگاهداری کنم .
چهره او زمانی که با افسوس لباس را به من می داد روایت از عشقی داشت
که نسبت به بافنده آن مشهود بود . همراه با تاثر .
مادرم سال ها قبل زمانی که حدودا شصت و چهار سال داشت در اثر سکته قلبی.
فوت نمود .
زنی بسیار صبور .بردبار . با قلبی همانند آیینه شفاف ..هشت فرزند خود و یک
فرزند از مادری دیگر را به سرانجام رساند .سه فرزند را هم در طفولیت از
دست داده بود .عاشق دختر و آرزو داشت به جای هفت پسر .هفت دختر
داشت . تنها دو پسر را کافی می دانست .
محال بود زمانی که از کارهای خانه خلاص می شد بیکار بماند .
سبد کامواهایشرا می آورد .می بافت و می بافت .برای فرزندان و نوه هایش .
عاشق دخترهایم بود از پالتو برایشان بافت تا پیراهن و جلیقه .
گاهی انقدر دلتنگش می شوم که او را در خواب می بینم .
وجودش لبریز از آرامش بود .سال هایی طولانی اخلاق تند پدرم را تحمل کرد
و لب به شکایت نگشود .می گفت :
"من شبیه پرنده ای در قفس هستم که عاقبت در همین قفس خواهد مرد "
همین هم شد در قفسش از دنیا رفت . برای همیشه دختر دردانه اش را در
حسرت دیدار گذاشت .
اما بارخاطره ها و یادگارهایش یعنی کل بافتنی هایی که برای من و نوه هایش
بافت برای همیشه جایشان محفوظ است و یادش در قلب های من و دخترانم جاودان.
بدون کینه و انتقام زیست .بخشش و اغماض جزیی از وجودش بود .
گاهی آرزو می کنم کاش فقط کمی شبیه او باشم با قلبی به وسعت کل دنیا .
گل دسته 5...
ما را در سایت گل دسته 5 دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 72