ما چند نفر
در کافه ای نشسته ایم
با موهایی سوخته و
سینه ای شلوغ از خیابان های تهران
با پوست هایی از روز
که گهگاه شب شده است
ما چند اسب بودیم
که یال نداشتیم . چمنزار نداشتیم
ما فقط دویدن بودیم
و با نعل های خاکی
از گلوی گرفته ی کوچه ها بیرون زدیم
درخت ها چماق شده بودند
و آنقدر گریه داشتیم
که در آن همه غبار و گاز
اشک های طبیعی بریزیم
ما شکستن بودیم
و مشت هایی را که در هوا می چرخاندیم
عاقبت برمیز کوبیدیم
و مشت هامان را زیر میز پنهان کردیم
و مشت هامان را توی رختخواب پنهان کردیم
و مشت هامان را در کشوی آشپزخانه پنهان کردیم
و مشت هامان را در جیب هامان پنهان کردیم .....باز کن مشتم را !
هر کجای تهران که دست می گذارم .درد می کند
هر کجای روز که بنشینم .شب است
هر کجای خاک .........
شاعر :گروس عبدالملکیان
گل دسته 5...ما را در سایت گل دسته 5 دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 85