که با فریاد همسرم میخکوب شدند و ایستادند .
قبلا با خانمجون و خواهرها هماهنگ شده بود :
"برادر عروس درب را باز کند و نسقی از داماد
بکشد که تا آخر زندگی مشترکشان فراموش نشود"
همه نگران به راهروی منتهی به حیاط بیرونی
چشم دوخته بودند .
اعتدالیون و کمی آینده نگرها معتقد بودند:
"الان هست که برادر عصبانی مزاج با داماد خسته
که احتمالا زود جوش میاره دست به یقه میشوند
و کل ازدواج مشکل دارخواهد شد "
لحظات هیجانی و پر اضطرابی بود تا اینکه ابتدا
برادر عروس ظاهرشد وپشت سرش داماد با یک
دسته , گل .
اما چهره برادر نشانه ای از برخورد فیزیکی یا
غیر فیزیکی نداشت بالعکس خندان بود جوری
که به زحمت جلوی ریسه رفتنش را می گرفت.
همه با تعجب نگاه می کردند .تا اینکه برادر وعده
داد بعدا قضیه را تعریف می کند .
فامیل هم بدون تامل سمت اطاق عقد که قبلا فامیل
داماد بی سرو صدا اورا کنار دست عروس
نشانده بودند هجوم بردند .
عروس خانم زیر یک طور و چادر سفیدی
روی سر کلافه با آرایش در حال ریزش از گرما .
سر به زیر انداخته بود .
خانم جون سفارش کرده بود :
"به هیچ کس نگاه نکن تا بعد از جاری شدن صیغه
عقد شوهرت اولین نفری باشد که او را می بینی"
برای همین مدتی نسبتا طولانی سر به گریبان
روی صندلی نشسته بود .
حالا می فهمیدم چرا آن خواهر همسر زبر و
زرنگ زمان عقد ما این خواهر آخری رو
برداشت رفتن مشهد .خودش می گفت :
"فکر نمی کرده با این سرعت ماازدواج کنیم "
اما همسرم معتقد بود :
"دلیلش مراسم ساده ما بوده و سنت شکنی هایمان
به خصوص از طرف تو .تاب تحمل نداشته"
بگذریم عاقد و محضرداررا صدا کردند فامیل
عروس و داماد دقیقا در دو جبهه مقابل هم ایستادند
یعنی فامیل عروس چسبیده به صندلی عروس و
فامیل داماد کنار صندلی داماد .فشرده و محکم.
عاقد برای بار اول صیغه عقد را خواند .بله نشنید
خوب بار اول و دوم فامیل داماد زیرلفظی دادند
اما به بار پنجم که رسید بریدند و عقب نشینی
کردند.
عاقد که یک ماه قبل ما را عقد کرده و بد عادت
شده بود چون من همان بار اول بله ای گفتم که
طبقه بالا هم شنیده شد و جای شک و شبهه نماند
از این جمله عروس رفته گل بچینه یا رفته گلاب
بیاره دیگه داشت عصبانی می شد .اتفاقا خیلی مرد
نازنینی بود از همان سر عقد من شدم دخترش. انقد
که مرا دوست داشت و به همه صریح می گفت :
"به این میگن یه عروس نمونه" دوروز قبل از
فوتش تلفنی احوالش روگرفتم با همان صدای گرم
وصمیمی مثل همیشه خوش اخلاق جوابم رو داد .
خلاصه عاقد صدای اعتراضی بلند کردو
عاقبتعروس خانم طومارمانند گفت :
"با اجازه بزرگترها خانمم (یعنی مادرم) آقا داداش و...........بله"
کف زدن و شادی اوج گرفت .
طور و چادر عروس کنار رفت و توانست هوایی
تازه کند .
یک ماهی به ظرف بلور اضافه شد که معلوم نبود
جنس مخالف بود یا هم جنس .
بعد در مسابقه ایبی نظیرهدایایی از جنس طلا و
جواهر بر دست و گردن عروس آویزان شد.
و یا درکیسه مخصوص
که یکی دست خواهر عروس و یکی هم در دست
خواهر داماد بود بود فرو رفت .
یادم هست یک بگو مگوی مختصری هم بین دو
فامیل جبهه گرفته پیش آمد که به خیر گذشت.
حلقه ها هم میان عروس و داماد مبادله شد .
همینطورمراسم شیرینی دهان هم گذاشتن .
دو خانواده به خصوص خانواده عروس نفسی
به راحتی کشیدند و همه را از اطاق بیرون کردند
تا عروس و داماد لختی تنها باشند .
اینجا بود که همسرم راز خندیدنش را فاش کرد .
و گفت :
"زمانی که درب را باز کردم با اعتراض و جدی
پرسیدم تا الان کجا تشریف داشتید ؟"
داماد که انتظار دیدن هیکل پر هیبت و صورت
عصبانی برادر را که کل چهارچوب درب را
پر کرده بود نداشت با لکنت زبان می گوید:
"ببخشید رفته بودم گل دسته , بخرم "
بینوا از ترس جای دسته و گل را جابجا می کند
اما انگار خانواده عروس نباید رنگ راحتی را
می دیدند چون دو روز بعد بلوایی به پاشد که
کل اقوام حتی تا درجه چهار و پنج راتحت تاثیر
قرار داد
گل دسته 5...
ما را در سایت گل دسته 5 دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 80