دیدار عروس می آمدند و در اطاق طبقه همکف
دایره وار روی فرش می نشستند.
بعد خواهر زبر و زرنگ .جعبه محتوای طلا و
جواهر اهدایی خانواده داماد را باز و
به ترتیبی که مهمان ها نشسته بودند نشان می داد.
مشخص است که همه ضمن تکان دادن سرزیبایی
شاید هم گرانی انها را تایید می کردند و می گفتند :
"مبارکه .ایشاله خوشبخت و به پای هم پیر بشن"
درب جعبه بسته می شد تا دسته , دیگری از مهمانان
وارد شوند .
در یکی از همین باز و بسته کردن ها .خواهر زبر
و زرنگ به موضوعی شدیدا حساس شد اینکه :
گردنبند جواهر نشان یک کم سبک هست .مابقی
هم از جمله دستبند و گوشواره ها را با دست
وزن کرد به نظرش عجیب رسید کمی سبک بودند
این خواهر. الحق و الانصاف استاد شناخت طلا و
جواهر بود آن هم ازدور. واقعا روی دست نداشت .
مثلا یک سفر با همسرم و خانم جون رفت مشهد
زیارت . من نبودم همسرم یک گردنبند نقره در
حضور او خرید وبرای من سوغاتی آورد..یادم
نیست
زیاد گردنم انداخته باشم چون می ترسیدم سیاه بشه
بردم بازار بزرگ طلافروش ها ضمن پرداخت
مبلغی آب طلا .کردم .شب عروسی یکی از اقوام
با خوشحالی گردنم انداختم به محض اینکه خواهر
زبر و زرنگ که خاله داماد می شد مرا از فاصله
دور دید یک جوری که همه بشنوند گفت :
"فلانی عجب آب طلایی کرده خیلی طبیعیه!"
البته این افشاگری در علاقه من کمترین تغییری
ایجاد نکرد واقعا هم دوستش داشتم انقدر که
آن راهمین اخیرا به نوه ام هدیه دادم.
بگذریم .خواهر زبر و زرنگ در کل فامیل در
مسایل فوق سری . تنهاعروس ارشد خانواده را
قبول داشت.
او را صدا کرد . یک چیزهایی در گوشش گفت و
ناگهان .طرف کل طلاهای اهدایی حتی حلقه ازدواج
عروس خانم را در کیسه ای ریخت و از خانه
بیرون زد .
هیچ کدام از اهالی متوجه این اتفاق نشدند اما من
به دلیل بیکاری وعشق سوژه یابی حواسم بود.
خواهر زبر و زرنگ شبیه مجنون ها دور خودش
می چرخید .هرچقدر هم از او سیوال می کردند
سکوت بود و نهایت :
" چیز مهمی نشده کیفم تو بازار جامونده فلانی
رفته بیاره"
عاقبت شخصیت امنیتتی و مورد وثوق خانواده.
برگشت از چهره اش بوی خوشیبه مشام نمی رسید
قدم هایش آرام و سنگین بود.همانطور چادر برسر
خواهر زبر و زرنگ را به گوشه ای برد و در
گوشش چیزهایی زمزمه کرد که ما نمی شنیدیم .
ناگهان خواهر زبر و زرنگ در حالی که محکم
صورتش را چنگ می زد تقریبا از حال رفت .
کل خانواده مثل آهن ربا به سمت آن ها کشیده شدند
و پرسش ها شروع شد .
معلوم شد :
"کل طلا و جواهرهای اهدایی داماد از نوع بدلی
هستند حتی حلقه ازدواج عروس خانم "
غوغایی به پا شد .کل خانواده
در یک لحظه شدند کارشناس طلا و جواهر و
تمایل داشتند این اعجوبه هارا لمس کنند .
خواهر زبر و زرنگ کل طلاها را به کیسه منتقل
و به سمت اطاق تقریبافرار کرد بقیه هم به دنبالش.
همینجور توی صورت خودشان می زدند و
می گفتند :
"خدا مرگم بده یعنی به حلقه ازدواج هم که بار
خاطری هست رحم نکردند!"اندکی بعد
خانم جون مثل شیر وارد میدان شد . خانواده را
به آرامش دعوت کرد سپس کارگردانی را
از خواهر زبر و زرنگ سلب و خودبه عهده گرفت
ابتدا کل فامیل را به غیر از من به انباری برد
درب را بسته و چیزهایی گفت که با واکنش های
بعد فهمیدم :
"تعجیل در گرفتن طلاق عروس خانم و اینکه هیچ
صحبتی در جمع نکنید تا کسی متوجه نشود "
ظاهرا در کل خانواده من غریبه بودم چون
هر خانمی با هر نسبت وابستگی وارد می شد حتی
کارگرانی که قبلا در این خانه خدمت می کردند و
موضوع عروسی راشنیده قصد سر سلامتی و
تبریک داشتند .از موضوع با خبر می شدند.
من که به اطاق می آمدم
سکوت می کردند و یک جور معنی دار به هم
چشمک می زدند یعنی آمد ساکت باشین.
برایم مهم نبود خوب اینجوری بودند آبرو داری
برایشان در الویت بود .
موضوع طلاق را که عروس خانم شنید زد به گریه
و پیشنهاد داد :
"باید صحبت ها و دلایل طرف مقابل را هم شنید"
ایده بدی نبود .طفلک دلش پیش تازه داماد مانده بود
گاهی شب ها در اطاق طبقه بالا خلوت میکردند
حالا چقدر ! معلوم نیست تا امروز احدی نفهمیده
عروس خانم هم به عنوان تنها شاهد در دسترس.
لو نداده.
خانواده داماد و شخص داماد احضار شدند .
جلسات پرسش و پاسخ اوایل خیلی داغ بود خانواده
داماد دلیل می آوردند :
"این خواهر عروس منظور همان زبر و زرنگ
زمان خرید روی گرانترین ها دست می گذاشت
داماد هم از عهده برنمی آمد . از اینکه بگوید
ندارم شرمنده بود .برای همین اجازه داد هرچه
می خواهند بردارند . صاحب مغازه که آشنایمان
بود پنهانی مطمینش کرده بود اگربه او واگذار شود
خوب کارش را بلد است .این بیچاره هم نمی دانسته
طلافروش نقشه کشیده ...."
خوب ظاهرا قانع کننده بود اما باطنا نه
گل دسته 5...
ما را در سایت گل دسته 5 دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 101