تورهای تهران - شیراز

خرید بک لینک
کامیون بعد از یک روز مقابل خانه دایی مهربانم

ایستاد .

زمانی که همسرم پیشنهاد سکونت در این شهر

را داد از داییم در مورد پیدا نمودن محلی مناسب

پرس و جو کردم با محبت گفت:

"دایی جان قابلی نداره .طبقه بالای خانه ما خالی

هست خونه خودتونه بیاین همینجا."

این بود که خیالمان راحت شد .

خانه جدید با راه پله مستقل از کوچه. شامل

یک اطاق خواب .پذیرایی و ناهارخوری

جمع و جور .آشپزخانه کوچک .و حمامی در

انتهای دستشویی و توالت بود .

اینجا را دایی جانم برای خودشان ساخته بود اما

فعلا نیازی به آن نداشتند .طبقه اول برایشان کافی

بود .

کارگری اثاث را به هال خانه منتقل کرد و رفت .

به کمک خانم دایی جانم وسایل را چیدیم و منتظر

همسر شدم .

حدود ده روز بعد رسید .!

خوشبختانه از طریق دوستان قدیمی و مشترک چند

کار معماری داخلی گرفت . در شرایطی که مدتی

بود از پس انداز می خوردیم خوب بود و

تقریبا زندگیمان داشت به روال عادی نزدیک

می شد که تور   تهران   _  شیراز   راه افتاد .

خانواده ام اصلیتشان شیرازی بود اگر هم

می آمدند یک ساعتی بیشتر به من وقت نمی رسید .

انقدر که سرشان گرم دید و باز دید می شد .

افتتاح کننده تور خانم جون بود .

سه ماهی ماند .برخلاف خانه دختران و خودش که

مثل فرفره کار می کرد در خانه ما حتی یک

بشقاب را هم جابجا نکرد ..هر زمان هم که مهمان

داشتیم خودش را در تنها اطاق خواب خانه محبوس

و بیرون نمی آمد

به ناچار برای او جدا غذا در سینی می گذاشتم

و به اطاق می بردم.

بعد از سه ماه بی حوصله شد . از همسرم خواست

او را شخصا به تهران برگرداند .

مهمان بعدی قرار بود خواهر آخری باشد که

در میانه راه با اصرار خواست با ماشین نو و از

کمپانی در آمده مان که یک پیکان جوانان بود در

جاده رانندگی کند .زمان سبقت گلگیر ماشین به

سپر یک تریلرگیر کرد بعد از کشیده شدن یک

کیلومتری با فریادهای مردم کنار جاده . تریلی

متوقف و ماشین یک راست به تعمیرگاهی در

تهران بکسل شد . سفر خواهر هم ناتمام ماند.

چند ماهی بود گواهینامه گرفته بود ماشین

هم نداشت .که حد اقل کمی تمرین داشته باشد.

اواسط تابستان تماس گرفتند و گفتند .خواهر زبرو

زرنگ همراه همان خواهر آخری و.یکی از

پسرهای نوجوان خواهر تپل مپل در معیت

خانمجون جمعا چهار نفر در راه شیراز هستند .

دستور صادر شد :

"نابلدیم بیایید محل ایستگاه اتوبوس ما را بیاورید"

ماشین که در تهران و تعمیرگاه بود .

به ناچار به برادر خانم دایی جانم که همسایه بود

رو انداختیم و ماشینش را امانت گرفتیم .

بعد هم همسرم هر روز از خانه بیرون می زد تا

مجبور به قرض گرفتن مجدد ماشین نشود .

خودشان بدون خانم جون. شهر گردی می کردند .

در این مدت خانم جون به دلیل کم توجهی دخترها

احساس می کرد چند نوع بیماری را با هم گرفته

و دایم غر می زد تا جلب توجه کند بلکه دختر ها

خانه بمانند که بی فایده بود . آنها سرشان به کار

خودشان بود .من هم در حال پذیرایی . شستشو

. آشپزی و.... کنار آن بچه داری.

خوشبختانه سر یک هفته برگشتند .

تا اینکه یک روز خانم دایی جانم با عجله آمد بالا

و گفت :

"وسط کوچه یک خانم مسن همراه با پسر جوانی

را دیده که دنبال یک نشانی بودند کاغذ را که نشانم

دادند دقیقا اینجا بود "

گفتم :

"همسرم تهران است .کی میتواند باشد .؟حتما اشتباه

شده "

با عجله پله ها را پایین آمدم که دیدم :

"خواهر ناتنی و ارشد همسرم که ازجانب مادر جدا

بود با کیسه ای در دست همراه پسرش ایستاده "

به ناچار تعارف کردم وارد شدند .

هر روز بچه به بغل مجبور بودم یک ایستگاه

پیاده روی و مواد غذایی بخرم بعد هم نظافت و

آشپزی .

پنج روزی بودند. خواهراکثرا به دلیل پادرد

خانه بود پسرش تنهایی به گشت و گذار می رفت .

بعدا همسرم گفت :

"روح من خبر نداشت نشانی را از آن یکی خواهر

گرفته بودند " البته خوب می دانستند همسرم تهران

است . من و دخترم تنها.

جوری شد که خانم دایی جانم با همه روحیه

مهمان نوازی که داشت با حالت ناراحت بعدا گفت:

"کاش نمی گفتم با شما احتمالا کار دارند .از همان

وسط کوچه ردشان می کردم می رفتند .اینها چقدر

بی انصاف هستند!نمی بینند شما یک بچه کوچک

دارید و دست تنهایید!"

این شد که به فکر افتادم وسایل را جمع و قبل از

یک سال برگردم همسرم که دایم تهران بود .منم

تنها با بچه .اگر خانواده دایی ام نبودند همین مقدار

هم دوام نمی آوردم . همسرم نیز استقبال کرد .

دیگر سفارش دندان گیری در شیراز نداشت .

بعدا برخی از اقوام همسرم گفتند :

"حیف شد ما تصمیم داشتیم بیایم شیراز شما را از

نزدیک ببینیم و چند روزی در خدمتتان باشیم که

برگشتید "!!

گل دسته 5...

ما را در سایت گل دسته 5 دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 82 تاريخ: چهارشنبه 12 دی 1397 ساعت: 23:03

صفحه بندی