فال قهوه

خرید بک لینک
زندگی در محله خانی آباد و خانه قدیمی خواهر

تپل مپل . بعد از بازارچه نایب السلطنه .

خیابان گوته .شیراز طبقه دوم خانه دایی جانم .

چهارمین تجربه من پس از تنها سه سال زندگی

مشترک بود و فرزندی که حالا پای به یکسالگی

می نهاد .

در واقع سکونت در این خانه برایمان یک

عقب گرد به تمام معنا بود .

همسرم بیکار و سخت از خانه گریز .. ساختمان

کلنگی که دایم از دیوارهایش خاک می ریخت .

عدم وجود امکانات ابتدایی .هر روزکه می گذشت

شرایط را برایم دشوارتر می نمود .

در این میان آزارهای روحی خواهر تپل مپل برایم

سختی بیشتری داشت تا زحماتی که جسمامتحمل

می شدم .

زمانی که شنیدم اخیرا کتاب شعری را به چاپ

رسانده از تعجب یک جفت شاخ روی سرم سبز

شد زیرا به قدری روحیه خشن و انعطاف ناپذیری

داشت که احتمال وجود هر گونه لطافت و

طبع شعر در او باور کرد نی نیست .!

از کلید دادن به املاکی سرکوچه و سفارش اینکه:

"هر زمان خواستی درب خانه را باز کن و وارد

شو" بگذریم کلا حریم دیگران برایش کمترین

اهمیتی نداشت.

یک روز صبح به قصد دیدار خانواده همراه

با دختر کوچکم به خانه پدری رفتم .

عصر که برگشتم با صحنه غریبی روبرو شدم .

میز چای نامرتب و پر از لکه های   قهوه   ای بود .

دو فنجان نیم خورده قهوه و استکان استفاده شده

کف اطاق بود .!

ابتدا تصورم این بود دزد به خانه زده .

با نگرانی سراغ چند تکه طلای جاسازی شده ام

رفتم خوشبختانه سر جایشان بودند .

برایم معما شد !

همسرم میانه روز به خانه نمی آمد .مطمین بودم

بعد ازچند روز گیجی و منگی متوجه شدم:

"در غیبت من خواهر تپل مپل همراه با دوستش

و خانمی ارمنی که فال قهوه می گرفت به خانه

آمده و سرگرم فالگیری شده اند "

متاسفانه حتی زحمت پاک کردن آثار حضورشان

راهم نکشیدند همینجور گذاشته و رفته اند !

کلا خانواده همسرم به رغم ظاهر به شدت مذهبی

با فال قهوه و جادو جنبل میانه خوبی داشتند.

خانم جون همیشه می گفت :

"مادر.این خانواده همسرمطلقه و نخست حاج آقا .

دایم برای من جادو جنبل میکردند "

یا عروس ارشد همیشه می نالید که بعد از ماه محرم

و روضه :

"همسرم و خانم جون. روده گوسفند آتش میزنند تا

اجنه ها و چشم های بد از خانه دور شوند "

گاهی خانم جون با توجه به جهش اقتصادی که

بعدا در زندگی داشتیم سفارش می کرد :

"مادر .مواظب باش اگر در خانه را باز کردی

دیدی آب سیاه روی زمین است یکوقت پا نزاری "

البته آن زمان من درجه اعتقادشان را به اینجور

مسایل نمی دانستم .

در خانواده ام صحبت درمورد

اینگونه خرافات حکم مسلم ارتداد داشت . پدرم

با وجود مذهبی بودنش .سخت مخالف بود .حتی

به مادرم اجازه رفتن به سفره های تحت عنوان

امام حسین و حضرت ابوالفضل را نمی داد.

چه رسد به انجام اعمال خرافی.

با ناراحتی و احساسی بد .میز کوچک چای را

تمیزو لکه های پراکنده قهوه را پاک کردم .

خیلی دلگرفته بودم .نه اینکه مجبور به تمیز کاری

شدم از این موضوع که :

"حریم خانه ام شکسته شده. در غیابم افرادی بدون

اطلاع هرچند آشنا وارد اطاقی شده اند که برای

من و همسرم خصوصی بود .شاید چیزی دراطاق

داشتم که مایل نبودم کسی ببیند "

هنوز هم از اینکه مهمانی بدون خبر هرچقدر عزیز

به خانه ام بیاید خوشم نمیاد باید از قبل خبربدهد.

اما خانواده همسرم نسبت به این الفبای رفتاری

سخت بیگانه بودند با این استدلال :

"اگر با خبر جایی برویم یعنی انتظار سور وسات

بیشترو تشریفات داریم !"

بازارچه نایب السلطنه که بودیم در حالت عادی

زمان صرف ناهار نوعا :

"من بودم با خواهر آخری و خانم جون "

همینکه سفره پهن می شد .زنگ خانه به صدا

در می آمد .

یکوقت می دیدیم .خواهر تپل مپل در

در حالی که پسر اخری و یک ساله اش را

یک وری بغل زده از جلو و سه فرزندش پشت سر

وارد می شدند بدون خبر و یک تماس ناقابل.

بعد خانم جون در حالی که با پشت دست .دهانش را

پاک می کرد به ما دستور می داد :

"وانمود کنید هیچ نخورده اید و منتطر مهمان بودید!

آن وقت ما از سفره . مدتی عقب نشینی می کردیم

تا مهمان هرکه بود بنشیند و شروع به خوردن کند

بعد ادامه می دادیم .

خواهر تپل مپل دست بردار نبود .یک روز به

عنوان میهمان آمد و خبر داد خانم فالگیر در راه

است و می آید .خواهر زبر و زرنگ هم به قصد

اینجا از خانه بیرون زده .

خوشبختانه آن روز خانه بودم .

میوه و شیرینی در خانه داشتم .چای درست کردم

که زنگ خانه به صدا در آمد.

خانم فالگیر با هیکلی لاغر و تکیده وارد شد . با

فاصله اندکی خواهر زبر و زرنگ .

نشستند و قهوه خوردند .هرچه به من اصرار

کردند با این استدلال که :

"گذشته ام را می دانم علاقه ای به دانستن آینده

ندارم " به تماشا نشستم .

هر زمان خانم فالگیر می گفت :

"در زندگی سختی کشیده اید " گل از گلشان

می شکفت و سرشان را با تاسف تکان می دادند

فکر کنم رگ خوابشان دست فالگیر بود چون دایم

از مشکلات و رنج های روزگارشان می گفت

که اغراق آمیز بود .اینجور ها هم نبود .

ولی آنها خوششان می آمد .

خواهر تپل مپل دایم نگران آینده و ازدواج تنها

فرزند ارشدو دخترش بود .که بخت و بالین خوب

مایه دار کی به سراغش خواهد آمد .؟

خواهر زبرو زرنگ که هوو داشت مترصد این

بود :

"چه زمانی هووی نابکار از چشم همسرش خواهد

افتاد ؟"

من که نفهمیدم صحبت های فالگیر چه نکته مثبت

و کاربردی

داشت که مورد رضایتشان بود !.

دایم از حدسیات و شبهات احتمالی می گفت و آنها

قند در دلشان آب می شد مثلا :

"به زودی یک خواستگار با ظاهر بسیار زیبا و

خیلی ثروتمند درب خانه تان را به صدا در

می آورد ." یا

"همین روزهاست که همسرت هووی شیطان صفتت

را طلاق می دهد و هرشب سر به بالین تو

می گذارد"

در پایان خواهر تپل مپل چند اسکناس مچاله شده

در جیب فالگیر فرو کرد و مراسم خوب و خوش به

پایان رسید .همه راضی جز من که باید

ظروف را در هوای سرد زمستان کنار حوض وسط

حیاط خانه می بردم و می شستم.

صد البته آینده نشان داد نه این شد نه آن .

اولین ازدواج دختر با خواستگاربسیار معمولی از

اقوام پدریش بود .

هووی خواهر زبر و زرنگ تا همین چند سال قبل

زنده بود . زمانی که فوت کرد شوهر مشترکشان

تنها مدت کمی زنده ماند. در واقع نتوانست

دوری همسر یا همان هوو را تحمل کند .

این درجه از عشق را خواهر زبرو زرنگ بعد از

فوت همسرش به خوبی متوجه شد .

گل دسته 5...

ما را در سایت گل دسته 5 دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 83 تاريخ: چهارشنبه 12 دی 1397 ساعت: 23:03

صفحه بندی