مصادف شد با پایان گرفتن ساخت چند واحد
به وسیله پدرم در شمال شهر تهران .
چند بار نزدم آمدند و از مشکلاتم آگاه بودند .
به همین دلیل امیدوارم کردند :
"به محض پایان یافتن ساختمان به یکی از واحد ها
خواهید آمد "
همسرم ظاهرا روی خوش نشان نمی داد .!
اما معلوم بود در باطن خیلی هم خوشحال است .
در ابتدای ساخت . کارهای اولیه
را شرکتی. که مدیریتش با همسرم بود
انجام داد. اما زمانی که شرکت ورشکست شد
قرارداد فیمابین هم .خود به خود لغو گردید .
همسرم گرفتار بیماری توهم بود هم چنان که فکر
می کرد :
"برادر ارشدش به کمک خانم جون. کل ارث او
و خانواده را بالا کشیده اند ."
وهرگز مدرکی هم ارایه نمی کرد !.
در مورد پدرم نیز معتقد بود :
"پدرت بخشی از بدهی های خود را به شرکت
نپرداخته "
یک بار از او خواستم اسناد این ادعا را نشانم دهد
اما تنها قرار داد شان را رو می کرد که دلیل
نمی شد !.
از پدرم می پرسیدم می گفت :
"تا روزی که شرکت کار می کرد و مشغول بود
تا ریال آخر پرداخت کرده ام .این هم چک های
پرداختی .بعد یک دسته چک با تاریخ و موضوع
نشانم می داد.
از اینکه فقط همسرم این را ادعا می کرد و
شریکانش چنین صحبتی نداشتند همان زمان به
نظرم رسید این هم یک توهم است مانند ارثیه اش.
به او گفتم :
"یا برای من و دخترم یک خانه ای تهیه کن یا
رضایت بده به ساختمان پدرم برویم " به خوبی
واقف بودم
حرف بیراهی است. چون در آن زمان آه نداشتیم
با ناله سودا کنیم .چه رسد به اجاره خانه حتی در
جنوب شهر.
اینحا بود که برای خودش یک ادعا ساخت :
"چون پدرت به من بدهکار است و در واقع
در سه دانگ یکی از واحدها شریک می شوم
قبول است میرویم "
یعنی یک منتی بر سرمن و پدرم با. توهمش نیز
گذاشت .
به قدری زندگی در خانی آباد سخت بود .
به این نتیجه رسیدم :
"بگذار هرچه می خواهد فکر کند. مهم این است
که از این خانه و خواهر تپل مپل راحت می شوم "
جالب این بود تک تک خواهر ها .برادرها و
و مادرش می دانستند در چه شرایطی هستیم
هیچ پیشنهاد کمکی در این مقطع به ما نداشتند .
تنها مرتب مهمانمان می شدند .
در حالی که دو برادرارشد و دومی از تمکن
مالی خوبی برخوردار بودند .!
عاقبت روز موعود فرارسید .
یک بار دیگروسایل جمع و بسته بندی شد .
سرویس اطاق خواب
و وسایل سنگین را که امانت .زیر زمین خانه
خواهرش گذاشته بودیم برداشته و روانه واحد
ساختمانی شدیم که پدرم با عجله برای ما آماده
کرده بود .
با توجه به اینکه خانواده ام سخت مخالف
ازدواجمان بودند . من همواره مشکلاتم را از
دیدشان پنهان می نمودم در واقع بازگشت به خانه
پدری برایم یک افت به حساب می آمد . مورد
علاقه ام نبود اما در آن شرایط چاره ای جز این
برایم باقی نمانده بود .
همان زمان به فکر جدا شدن افتادم و اینکه بگویم:
"من می روم تو هم برو هرجا که دوست داری "
اما وجود دخترم و نگرانی از آینده او .سرکوفت
های خانواده خودم که:
"چقدر گفتیم با مردی که درسش را
دانشگاه نیمه کاره رها .
سربازی نرفته و شغلی ندارد ازدواج نکن .به
مغزت نرفت که نرفت "
و یک نوع دلسوزی عجیب که تا همین اواخر
همراهم بود اینکه :
"خدا را خوش نمیا ید .با این شرایط خیلی تنها
می شود .خانواده اش هم به او بی اعتنا هستند "
مانع می شدند .
سال 1385 بود که دقیقا متوجه شدم طی این
مدت گول سادگی ام را خوردم . بعد از
گذشت قریب سی و دوسال.
زمانی که پس از سال ها کارمند بودن کمترین
پس اندازی ندارم. خانه هایش را که پس
از ازدواج و در دهه های اخیر خریده
به اسم خودش نموده .
با جسمی که به دلیل فشار زحمت و کار
به فرتوتی نزدیک می شود .
بدتر اینکه . با فاصله اندکی به رغم اینکه همسر
شرعی و قانونیش بودم .
اطلاع یافتم مدتیست با خانمی نسبتا جوان
و مطلقه هم خانه شده . اولین پرسشم این بود:
چرا ؟!
و او به راحتی گفت :
"کسی را می خواستم که به من خوب سرویس
دهد .تو دیگر نمی توانی "!
پس معلوم شد با توجه به اینکه در قوانین ایران
مرد می تواند حتی بدون دلیل همسرش را طلاق
دهد این همه سال ابراز عشق گهگاهش جهت وجود
شخص خودم نبوده .موضوع سرویس دادن
و خدماتی است که سال ها با عشق صادقانه تقدیمش
می نمایم .
از انجام کلیه مسئولیت های فرزندان .خرید مایحتاج
پخت و پز.شستشو .پذیرایی .هزینه نمودن حقوق
اداره ام در خانه و...... گرفته تا دیگر
مسئولیت های ریز و درشت
این شد که اجازه ندادم عشق خالصانه ام
با بلاهت و حماقت ممزوج شود .دوست نداشتم
شان و شعورم را برای خودم زیر سیوال ببرم .
به همین دلیل ترجیح دادم به قانون پناه ببرم .
در اولین گام به
عنوان یک زن در کنار وظایفم .قوانین مرتبط با
خانواده و حقوق عملی اش را دقیقا مطالعه نمایم.تا
متوجه شوم قوانین خانواده برای زنی در موقعیت
من چه حق و حقوقی قایل شده .
گل دسته 5...
ما را در سایت گل دسته 5 دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 85