بودم .یک ترم مرخصی تحصیلی داشتم و از حدود
بهمن ماه باید مجدادا سر کلاس حضور می یافتم .
نسبت به زندگی دربازارچه نایب السلطنه مردد بودم
به خصوص آن چند روزی که برای برگزاری
مراسم ازدواج خواهر همسر رفتم از شرایط
زندگی آنجا خوشم نیامد .
اول شب توالت های خانه پر از سوسک می شد و
من شدیدا ترسو .
دو اطاق طبقه دوم .که قرار شد در اختیار ما باشد
فاقد آشپزخانه مستقل بود یک دستشویی در راهرو
وجود داشت که زمان بنایی و بازسازی سیمان
داخل آن رفته و عملا قابل استفاده نبود.
از رفت و آمد های بی حساب و کتاب و سرزده
خوشم نمی آمد و........
خانم جون بو برده بود .برای همین مرتب تلفن
می کرد و می گفت :
"پاشو بیا اینجا زندگی کن شاید کلاغ بیاد من رو
بخوره و....."
متوجه شدم این همه اصرار به این دلیل است که :
"همسرم تمکن مالی جهت اجاره کردن واحدی
مستقل را ندارد "
البته سی و پنج سال بعد در دادگاه طلاق توسط
وکیلش گفت:
"از روز نخست ازدواج .وضع مالی خیلی خوبی
داشته!"
آن زمان من واقعا توقع زیادی نداشتم زیرا طی
جلسه دوم خواستگاری خصوصی به من گفته بود:
"ارث پدری ندارم و می خواهم زندگیم را حتی از
زیر صفر شروع کنم"
اعترافی که من از کل خانواده ام پنهان کردم. تا
بهانه ای برای مخالفت نیابند .
در شرایط سختی قرار داشتم .تا اینکه همسرم
پیشنهاد داد :
"به طور موقت بیا .یک سال نشده مستقل می شویم "
همین شد که افتادم دنبال خرید جهیزیه .
قبلا محل را دیده و از ظرفیت مکان اطلاع داشتم .
سرویس و اطاق خواب وی که پسندیده بودم کوچک و
جمع و جور بود .قرار گذاشتیم از انباری مغازه
مستقیما به خانه بازارچه نایب السلطنه ببرند .
بلافاصله پس از خروج .صاحب مغازه که آشنای
پدرم بود گوشی تلفن را برداشته و می گوید :
"حاج آقا .خانواده تشریف آوردند بردمشون در
انبار یک دست سرویس خواب درجه یک و اعلا
با چوب گردوی اصل نشانشان دادم نپسندیدند."
پدرم ضمن تعجب از بی سلیقگی ما سریعا دستور
می دهد :
"فوری سرویس هارا جابجا کنید .مازاد قیمتش هم
هر مقدار باشد مهم نیست "
این بود که همسرم تماس گرفت و گفت :
"این کمد سرویس خواب بیشتر شبیه لکوموتیوه"
تعجب کردم .آن چه من پسندیده بودم یک کمد دو
دربه .کوتاه بود .
با عجله عازم بازارچه نایب السلطنه شدم و آن چه
با چشمهایم می دیدم در باورم نمی گنجید .
این سرویس دقیقا همانی بود که مغازه دار به ما
نشان داد و من با اطمینان گفتم :
"این اصلا مناسب نیست سنگین و خیلی جاگیر
است .عسلی کنار تخت انقدر سنگین هست که
قادر به بلند کردنش نیستم .کنده کاری هایشان
عالی و واقعا هنرمندانه است ولی در حال حاضر
خانه محل سکونتمان موقتی و کوچک است "
پس مغازه دار به هدفش رسید ه بود .
مطمین بودم اگر به پدرم معترض می شدم کمترین
سودی در برنداشت .
پدرم از وسایل سنگین و پرتجمل به خصوص چوبی
خیلی خوشش می آمد .
خوشبختانه کل سرویس در اطاق بزرگتر جا شد .
کمد چهار درب با رنگ قهوه ای و براق با کنده
کاری های گل مانند که بخش اعظم آن را با دست
انجام داده بودند .تخت دونفره که بالای آن
نیم دایره های متحد المرکز بود .میز توالت با ظاهر
غریب در آن زمان یعنی یک دراور با شش کشو
منبت کاری شده با همان گل های مشابه تخت و
آینه ای که روی قفسه به سقف بلند اطاق سر
می سایید .عسلی ها هم در دو طرف تخت هریک
سه کشو داشتند با پایه های پهن نیم دایره .
خانم جون و خانواده همسر برخلاف من .کلی از
مشاهده جهیزیه ام به خصوص سرویس اطاق
خواب ذوق زده و تا حدودی در شوک بودند .
به طوری که هر زمان که ماخانه نبودیم هر
مهمانی
داشتند برای دیدار سرویس اطاق خواب به طبقه
دوم دعوت می شد . نوعا مهمان ها با دهان باز
انگار به دیدن موزه رفته اند به تماشا می ایستادند.
بعد از حدود یک سال و نیم زمانی که سه ماهه
باردار بودم به طبقه دوم واحدی مسکونی واقع
در انتهای خیابان ایران نقل مکان کردیم .
خوشبختانه خانه جدید خیلی وسیع بود .به راحتی
همه وسایل جای گرفتند .
البته در این زمان همسرم همراه چند نفراز دوستان
قدیمی. مدیر یک شرکت ساختمانی شده بود و
شرایط مالی بهتری داشتیم .اگرچه عمر آن کوتاه و
و شرکت ورشکسته شد لکن آن زمان اوضاع
تا حدودی خوب بود .
خانه خیابان ایران متعلق به یکی از اقوام همسر
خواهر زبر و زرنگ بود و کاملا تصادفی و
دور از ذهن جور شد .
بگذریم .عمر برپا داشتن سرویس اطاق خواب
کوتاه بود زیرا پس از ورشکستگی نا گوار مجبور
شدیم با وسایلی اندک عازم شهرستان شویم .
به ناچارسرویس به زیر زمین خانه خواهر همسر
منتقل شد و تا مدت ها باز وبه صورت چوب هایی
کنار هم استراحت نمود.
سال 1390 زمان جداشدنمان سه ماه فرصت
داشتم خرده ریزها و وسایلم را جمع و از یک
واحد 160 متری که به نام همسرم بود به یک
واحد 45 متری متعلق به شخص خودم نقل مکان
کنم.
هرچه به سمسارها زنگ زدم و خواهش کردم
حداقل بیایتد و ببینند به محض اینکه اوصاف را
می شنیدند عذرخواهی و مکالمه را تمام می کردند.
مانده بودم معطل .کاش پدرم زنده بود و خانه پدری
برقرار. سریعا بار کامیون میزدم و برایش
می فرستادم اما پدرو مادرم سال ها بود به دنیای
باقی کوچ و خانه شان در شمیران تبدیل به مجتمع
شده بود .
تا یک روز قبل از تمام شدن سه ماه سعی خودم
را کردم حتی به مجانی دادن هم رضایت دادم
اما موفق نشدم .
به ناچار خانه ای که حدود بیست سال در آن زندگی
و هر روز با نگاه کردن به ایینه بلند میز توالت
بیدار شده بودم را ترک و سرویس اطاق خواب را
باقی گذاشتم .
مدت ها بعد شنیدم همسرم که می خواسته عیال
جدیدش را به این خانه بیاورد سرویس اطاق خواب
را هم بیرون فرستاده .!
نمی دانم اکنون در اطاق کدام هم وطن می درخشد ؟.
اما امیدوارم لابلای نیم دایره ها و گل هایش را
خوب گردگیری کنند و به ظاهرش مثل خود من
برسند .فارغ از بها .حاصل هنر هنرمندانی است
که با دست روی آن کنده کاری کرده بودند.
گل دسته 5...
ما را در سایت گل دسته 5 دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 86