به صرافت رفتن از بازارچه نایب السلطنه بیفتیم
مادر همسرم یعنی خانم جون به فکر افتاد.
خوب تا حدودی حق داشت یک گره بازنشدنی میان
همسرم و برادر ارشد که ضمنا صاحب خانه و هم بود
بعد از فوت پدر به وجود آمده بود که هیچ رقمی
باز نمی شد .
گره کوری که تا همین چند سال قبل کورو محکم
سر جایش بود .یک دشمنی و کینه که از
طرف همسرم بود .و هر روز به ابعادش اضافه
می شد .اما یخ این دشمنی حدود سال 1384
به تدریج آب شد !!
سال 1390 در جریان جدا شدنمان زمانی که نامه
همسرم خطاب به دادگاه رابا چشمان خودم دیدم که
عبارت "برادر بزرگوارم حضرت ......."
به مناسبتی نوشته متوجه شدم "
"راست گفته اند اگر یک طرف مقام باشد و طرف
دیگر پول میتوان انتطار موارد پیش بینی نشده و
عجیب داشت !"
شاید اگر یکی برایم می گفت محال بود باور کنم
اما در میان یک بغل اوراق دادگاه نمی دانم چرا
این نامه و دستخط همسرم را نگهداری می کنم !
بگذریم .
یک روز خانمجون در چهارچوب اطاق ظاهرشد
و رسما اعلام کرد :
"از این به بعد فلانی (یعنی پسر ارشدم )راضی
نیست شما اینجا زندگی کنید "
البته بعدها پسر ارشد منکرشد .
تفاوتی نداشت چون خودمان هم دنبال و مکان مناسبی
بودیم .
یک ماهی صبح ها دنبال خانه می رفتم تا حدود
بعد از ظهر .بعد سر کلاس دانشگاه حاضر
می شدم .
شب که به خانه برمی گشتم .یک راست سراغ
آشپزخانه کوچکم که مشتمل بر یک اجاق گاز
خوراکپزی و یخچال جهیزیه ام روبروی هم
به اضافه چندکاسه و بشقاب واقع در پاگرد راه پله
پشت بام خانه بود می رفتم تا غذایی تهیه کنم .
مدتی می شد از آشپزخانه اصلی خانه و غذاهای
سنگین دستپخت خانواده صرفنظرو ترجیح
می دادم با سلیقه خودم آشپزی کنم .
آخر شب هم در هر هوایی بود ظروف را کنا ر
حوض بزرگ خانه می بردم شسته و در سبد
قرار می دادم .
خانم جون غر می زد و می گفت :
"مادر. انقدر اینجا غذا درست میشه این چه کاری
هست ؟"
اما من گوشم بدهکار نبود .
ظهر ها همسرم خانه نبود شب بر می گشت
دوتایی مقابل هم می نشستیم و با اعصاب راحت
غذا می خوردیم بدون استرس و اضطراب.
البته یک روز جمعه هوس میگو کردیم .به محض
اینکه بوی میگو به خانمجون رسید از خانه
بیرون رفت از میگو متنفر بود و من بی خبر.
البته آخر سر میگوها تبدیل به ویرگول شدند .
چون همسرم به رغم ادعایش در مورد علاقه به
میگو مرتب می گفت :
"سرخ کن هنوز بو میدهد "
خانمجون از خانه بیرون رفت ما هم شب املت
خوردیم میگوها قابل خوردن نبودند .
از خیابان هدایت و ایران گرفته تا میدان
امام حسین فعلی هرچه بنگاهی بود گشتم.
یا قیمت ها بالا بود. از توانایی مالی همسرم خارج
یا به درد خورو مناسب نبودند .
تا اینکه یک چیزی شبیه معجزه روی داد.
یکی از اقوام همسر خواهر زبرو زرنگ .خانه ای
در شهبازجنوبی خیابان گوته چهار طبقه داشتند که
طبقه اول خودشان زندگی می کردند . طبقه چهارم
دختر متاهلشان .
دو واحد طبقات دوم و سوم را برای اجاره
گذاشته بودند .
یک روز به دیدار خانه رفتم .واحدی مستقل بود
با بالکنی سرتاسری شامل دو اطاق خواب بزرگ .
پذیرایی و نهارخوری دو برابر اطاق خواب ها .
هال وسیع .حمامی با سربینه .توالت و دستشویی
جدا از هم .آشپزخانه رو به کوچه آن هم بزرگ
با قفسه های زمینی و دیواری. نوساز و تمیز.
دیدار که تمام شد خانم صاحب خانه مرا به طبقه
اول و خانه خودشان دعوت کرد چای خوردبم
نیم ساعتی از د رو دیوار صحبت کردیم .به قصد
خروج نا امیدانه بلند شدم .
شب به همسرم گفتم :
"فکر می کنم اجاره این خانه بالا باشد از وسع
ما خارج است "
کلا بی خیال این یکی شده بودیم و همچنان می گشتم
چند روز بعد خبر رسید :
"با مبلغ اجاره مورد نظر شما موافقت کردند .خانم
خانه از فلانی یعنی من خیلی خوشش آمده و گفته
باید حتمابه اینها اجاره بدهیم با هر مبلغی که
می توانند بپردازند بدون پول پیش "
از این بهتر نمی شد .با وجودی که پنج ماهگی از
دوره بارداری را می گذراندم .شخصا بدون کمک
دیگران وسایل را جمع و به خانه جدید نقل مکان
کردیم .
خیلی دوره خوب و خوشی بود .خانه بزرگ و
وسیع بود به طوری که از کل فضا استفاده
نمی کردیم.
خانم صاجب خانه هر غذای بوداری درست می کرد
مهربانانه در بشقاب می گذاشت و برایم می آورد .
مرتب .اقوام و دوستان همسرم با خانم هایشان را
مهمان می کردیم همه هم بدون فرزند .
عاقبت. دخترمان اواسط تابستان به دنیا آمد .
کارها خوب پیش می رفت تا اینکه شرکت
ساختمانی که همسرم مدیر آن و ممر درآمدمان بود
ورشکست شد .
بهره ما از این شرکت یک دستگاه ماشین
تحریر کوچک سیاه رنگ بود. نامه ها و
قراردادهایشان را من ماشین می کردم . در حقیقت
منشی افتخاری در خانه و گهگاه در شرکت بودم.
این شد که پاییز همان سال از دانشگاه مرخصی
گرفتم و بعد از یک سال سکونت در این خانه
به رای و انتخاب همسرم عازم شهر شیراز شدیم.
امید وار بود در این شهر بتواند کارهای
طراحی خانه انجام دهد .
دخترم سه ماهه بود که یک بار دیگر به جمع آوری
وسایل مشغول شدم .
همسرم به بهانه کار در تهران ماند .من به اتفاق
دخترم همراه کامیون پر از اثاث کوچک و سبک
راهی شیراز و طبقه دوم خانه دایی جانم شدیم.
گل دسته 5...
ما را در سایت گل دسته 5 دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 82