بود .
هر روز یک دسته , از اقوام داماد وارد خانه
می شدند و تکرار مکررات .
حالا دیگر من هم شده بودم قوم عروس .گهگاه
خانم جون و خواهرها که کم می آوردند از من
می خواستند مقابل قوم داماد بنشینم واز حیثیت
خانواده دفاع کنم.
بک روز همسرم هم آمد .نوعا مردان خانواده کل
امور را به زنان سپرده بودند و دخالت نمی کردند
ولی آن روز همسرم تصمیم گرفت با من همراهی
کند .
یک یا اله گفت و وارد شد اما دختر خاله جوان و
خوش برو و روی داماد
ابتدا متوجه نشد با توپ پر داشت از پسر خاله اش
یعنی داماد دفاع می کرد .
به محض اینکه چشمش به همسرم افتاد عمدا چادر
خود را از سر لیز داد یعنی خودش افتاده.
بعد با ناز و کرشمه انحنایی به کمر و سر و گردن
داد و لبه چادر را روی سرش برگرداند.
همسرم با فاصله از من نشسته بود برای همین
نسبتمان را متوجه نشد فکر می کرد من همسر آن
یکی برادر هستم که چند سالی بزرگتر بود .
بعد هم شروع کرد به طنازی و عشوه ریختن .
از موضوع هم کلا پرت و در مورد شغل و
تحصیلات همسرم پرسید .
از شدت عصبانیت فکر کنم رنگ صورتم از
قرمزی به بنفش رسید .
به بهانه ای همسرم را از اطاق بیرون بردم و دنبال
نخود سیاه .خودم به اطاق برگشتم .دختر خاله داماد
باز با همان عشوه پرسید :
"آقا کجا تشریف بردن ؟"
گفتم :ببخشین برای شوهرم کاری پیش آمده بود
عذرخواهی کردند
کمی خودش را جمع و جور کرد و ساکت ماند .
اما هر کسی وارد اطاق می شد فکر می کرد
همسرم هست اول نیم خیز و می رفت در
لاک غمزه بعد هیکلش را روی صندلی رها
و الکی لبخند می زد.
بگذریم .اصرار خانواده عروس کارساز شد و در
یک روز سرد .اواخر پاییزیعنی حدود دو ماه بعد
از عقد. صیغه طلاق میان زوج و زوجه به کام
نرسیده جاری شد .
طلاو جواهرهای بدلی را در یک کیسه ریختند
همراه آیینه شمعدان به نشانی داماد برگرداندند.
خرافاتی نیستم اما فکر میکنم همه چیز زیر سر
دو ماهی منتخب حوض بود که جفت نبودند و
توی شلوغی و سختی عدم تشخیص .یا هر دوتا
نر بودند یا هر دو ماده .
عروس خانم سه سالی چشم به در دوخت تا اینکه
یک بار دیگر بخت به بالینش آمد و مزدوج شد .
این بار کاملا شبیه یک خانم ژاپنی او را آرایش
کردند که اصلا تداعی کننده آن ازدواج بد یمن
نباشد یعنی چشم ها کشیده تر شد و ریزتر.
چند سال اول خیلی راضی نبود .گهگاه که عصبانی
می شد می گفت :
"آه فلانی مرا گرفت بدبخت چه زاری توی محضر
می زد و دایم به خاطر اشتباهی که مسببش خانواده
بودند طلب بخشایش می کرد .اما من توجه نکردم"
البته همه خوب می دانستیم هیچ احدی در مقابل
تصمیم خانم جون یارای مقاومت نداشت چه رسد
به دختر دردانه اش .
یه زمانی همسرم می گفت :
"به ظاهرشون نگاه نکن زن های خانواده ما انقدر
قوی هستند به خصوص مادرم که با چند تلفن
قادرند رییس جمهور آمریکا را کله کنند "
اما خانم جون رابطه خیلی خوبی با من داشت رگ
خوابش در دستم بود و می دانستم از چه جملاتی
خوشش میاد و به چه صحبت هایی حساس است .
پا روی حساسیت هاش نمی گذاشتم .کاری که حتی
همسرم و برخی از فرزندانش تا روزی که
او در قید حیات بود نسبت به آن ناتوان و عاجز
بودند.
گل دسته 5...
ما را در سایت گل دسته 5 دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 100